تبليغاتX
تنهــــــــــــــــــا
تنهــــــــــــــــــا

درد من حصار بركه نيست درد من زيستن با ماهياني است كه فكر دريا به ذهنشان خطور نكرده است

با خودم فکر می کنم

با خودم حرف می زنم

و با خودم خلوت می کنم

من انقــــــدر با خودم غریبه ام که هیچ وقت حرف هایم با خودم تمام نمی شود...!


نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 2:24 توسط فردین|

هرچی فکر میکنم نمی دونم چرا اینقدر امروز حالم گرفته است!

انگار که برای یک عزیزی از آدم اتفاق بدی افتاده باشه!

نگرانم و اضطراب دارم! در دلم آشوبی بپا شده و بی قرارم!

صدقه هم دادم ، اما دلم اروم نشد!

خدا خودش عاقبت همه رو ختم به خیر کنه!

و خدا کنه همه حالشون خوب باشه!


نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 11:58 توسط فردین|

کوچ می کنم

اما روزی

با کوله باری پر از تنهایی

باغمی فرو خورده تو چشمام

تنم آه...خسته است

دلم خشکیده

روح من گرفتار سرمای سرمای سوزانی شده

به تنم شلاق می زنه

درد می کشم و هر لحظه من و به نیستی می بره

دیگه حتی ذهنمم من رو به مرگ نمی رسونه

یه بی هویت بدبخت گیر افتاده  تو زمین و هوا

مــــــــادر زمین اهای...

سالهاست من و نفرین کرده تو این هرزه زار به ظاهر قشنگ به اسم زندگی

اما بردگی و اطاعت

فدای تو ای مادر زمین هاا

فدای اینکه بشکنم و تو نشکنی

تاریکی معشوقه ی من تو این هرزه زاره

تباهی و تنهایی تنها همدم من تو این شبای سیاهیه

شاید دل من تو تولد قبلم بی وفا بوده

 حالا تو این تولد تو این دنیا اینچنین خون می باره و روحم و هر روز مچاله تر می کنه!

اما به مادر زمین ها قسم

نمیدونم...نمی دونم دوباره چشم هایی که همیشه دوسشون داشتم...

دوباره رنگ طلوع خورشید رو می بینه؟!

یعنی دوباره چشمام همراه دلم یک و یک رنگ از ته  اعماق روح سردم خواهد خندید؟!

اونوقت به جای اشک غم اشک سادی خواهد ریخت؟!

نمی دونم...

اما این  رو خوب می دونم

اینها همه آرزویی بین هزاران آرزوی زمینیه که تو انباری های دنیا داره خاک می خوره

کاش انقدر بزرگ بودم تا دستانم رو که برای دوستی  به سوی تو دراز کردم بگیری و من دستات رو بگیرم...

اما تو خیــــــــــــــــــلی از من دوری

خیلی...!


نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 1:35 توسط فردین|

 


گاهی وقتا باید  با خودت بی رحم باشی. باید دست دل شکستتو بگیری و  کنج خلوتی بشینی اونوقت خیره شی به چشمای دلت و بدون هیچ مقدمه ای براش بگی که همه ی اون چیزایی که چی به سرش آوردن اما شاید یا نمی تونه... باور کنه...

باید بی رحمانه تموم بغض کردن هاش رو ضجه زدن هاش رو نادیده بگیره و باز اونقدر بگی تا باور کنه...باور کنه اون چیزایی رو که تا امروز نمی خواست.مثل همه ی اتفاق های خوب و بد زندگی .مثل تمووم دوست داشتنهایی که ته اعماق صندوق خاک خورده ی زمان مخفی شد و گردی از فراموشی پوشوندش.مثل تموم اون اشکهایی که تو خلوتم ریخته شد و هیچ کس حتی نفهمید.مثل  بغضهایی که تو گلوم گره خوردن و هیچ مهربونی بازشون نکرد مثل همین تک تک ثانیه های تنهایی و دلتنگی هام!

اما باشه این نیز بگذرد...

میدونی گاهی وقت ها یه چیزایی رو برای  یکی می نویسی ...وقتی می نویسی دلت می گیره حالت بد میشه اما هرکسی می خونه جز اون...

اونوقت جدی جدی دلگیر می شم میشم مثل شیشه ی ماشین موقع تصادف که خرد و تیکه تیکه میشه اما نمی شکنه...

وقتی می بینم نوشته هام مثل چایی هایی هستن که خورده نمی شن و یخ می زنن و باید دور ریخته بشن...حس بدیه!

خدا از اینکه من رو در حد ایوب به حساب می اری ازت ممنون اما میشه بیخیال شی؟

راستی خــــــــــــــدا صورت حساب لطفا...باقیشم برا خودت...فقط منو خلاص کن!...سیرم از زندگی!




نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 1:6 توسط فردین|

خدای من...فقط به من صبر بده

نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت 21:45 توسط فردین




باید از خواب و خیال بیدار بشم!

آخه بهم قول داده من هم یروز به دنیا می آیم!

مهم نیست تا دیروز چه غلطی می کردم!

این که چقدر شکسته ام  مهم نیست!

وقتی که دوباره به دنیا بیایم!

همه چیز فدای تو می شود!

فدای اینکه تو بخندی! نگاهم کنی و با من مهربان باشی!




نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 22:3 توسط فردین|


دستم را تا آرنج در گلویم می کنم ، تا هرچه به خوردم داده ای بالا بیاورم!

نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 23:48 توسط فردین

چه بخواهیم ،چه نخواهیم روزها میگذرن و بالاخره سال نو هم می آید و صفحات تقویم ورق میخوره و باز اتفاق های جدید رو  با خود می اره...

همه با آمدن عید کلی خوشحال میشن وروزهای پایانی سال رو به شوق آمدن روزهای زیبای بهار سپری می کنن.

اما امسال هیچ شور و شوقی برای رسیدن سال نو ندارم و مدام در اظطراب و نگرانی این هستم که این روزهای

آخر سال چگونه خواهند گذشت.

امسال دیگه، شادی عزیزم حمید رو درکنارش ندارد و سومین بهار زندگی مشترکش را بدون عشقش باید تحویل کنه.

خاله عزیزم و فرزندانش اولین عید بدون حضور پدر باید تحویل کنند.

ما هم به یاد همه کسانی که امسال از دست دادیم اشک خواهیم ریخت و سال نو را جشن خواهیم گرفت...

اما مگر میشود نبودن را هم جشن گرفت.مگر این بغض فروخورده توان میاره که خودش رو حبس کنه و در گلو

خفه بشه؟!


بابا بزگـــــــــــم جای خالیت رو مثل یه حفره ی بزرگ تو ته عمق احساس دلم حس می کنم...چقدر،دلم برات

 تنگ شده...برای این سال های اخیر که تو تنها شده بودی اما هنوز هم آن خانه رونق داشت و به خاطر بودنت

همه دور هم جمع میشدیم...اما دیدی امسال چه سال سردی بود...دیدی برادرت چطور از دست رفت...خیلی

تحملش سنگین بود.میدانم!اما دلخوش بودیم که باز عید رو تو خانه قدیمی پدربزرگ جشن می گیریم و تو رو از

تنهایی در میاریم...نمی دونستم تو هم قراره ما رو تنها بذاری و بری...!

دلم برات  خیلی تنگ شده...برای دلسوزی های بیش از حدت ، برای غر زدن هات،برای مهربانی هات...برای

هرچه که داشتی و ما قدر نداشتیم...دلم برات تنگ شده...ای کاش میشد فقط یک بار دیگه  ببینمت تا به تو

بگم  که چقدر دوست دارم...تا بگم چقدر جات خالی شده و دلمان برات تنگ شده...

گاهی احساس می کنم تو این دنیای به این بزرگی گم شده ای بین هزاران ترنم بهاریم اما وقتی کمی بهتر تر

می خوام حس کنم وجودم رو  می بینم دنیایی که ما توشیم خیلی خیلی کوچیک تر از اونیه که فکر کنیم!


می خوام سال نو رو پیشاپیش تبریک بگم بهتون...اخه عید نیستم شاید بودم اما اگر بعد عید نیومدم

حلالم کنین...خدا من رو بیامـــــــــورزه!




نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 0:27 توسط فردین|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت